
بنام آنکه آفرید مرا وبرای خوشبختی من تورا
کنارآشنائی توآشیانه می کنم
فضای آشیانه راپرازترانه میکنم
کسی سئوال می کند به خاطرچه زنده ای؟
ومن برای زندگی تورابهانه می کنم
سراسرجهان دربیماری ناشی ازکمبود عشق به سر می برد
پس عشق را به عنوان نخستین مسوولیت خود عهده دار
شویدوآن رابه شکل هدیه ای به تمامی
دردمندان ومبتلایان نثار کنید.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 23:18  توسط مرجان
|

من به یک برگ شناور درآب ابلحانست
ولی می خندم خنده از نیک ترین هاست
نمی دانستی زیرهرپوشش لبخند اگردردی هست
به فریبایی لبخند جلامی بخشد
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 23:10  توسط مرجان
|

بی تودنیابرسرم آوارشد بین ماهرپنجره دیوارشد
دردمادربودن ماریشه داشت رفتن ومردن علاج کار شد
آنکه اول نوش دارویی نمود برلب ما نیش زهرمار شد
عیب ازمابودوازیاران نبود تا که یاری یارشد بیزار شد
عاقبت باحیله ی سوداگران عشق هم کالای هربازار شد
آه یکجامانده ام دریاکجاست مردم ازبس زندگی تکرارشد
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 23:8  توسط مرجان
|

بنام ان که افتاب مهرش دراستان دلم
هرگزغرب نخواهد کرد
شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت
گفت :ای عاشقه دیوانه فراموشم نکن
هرکه درسینه دلی داشت به دلداری داد
دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز
فراموش نکن چشمان من همیشه درپناه این پنجرهای
سردویخ بسته چشم براه توست چشمان من
ان همه اشک را بدرقه راحت کرد
تا تنها به تو بفهماندکه دوستت دارم.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 23:2  توسط مرجان
|

ای که ازتربت من می گذری
بی نیازانه بدان مینگری
هیچدانی که نهفته ست اینجا
کیست این خسته که خفتست اینجا
قدری آهسته برومرجان است
که دراین گورسیه بی جان است
بارهامرده وفرسوده شد ست
تاکه این مرتبه آسوده شد ست
مدتی است که خوابش بردست
بگذاریدبخوابد مرده ست
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 22:56  توسط مرجان
|
گفتمش نقاش رانقشی بکش از زندگی
باقلم نقش حبابی برلب دریا کشید

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 22:51  توسط مرجان
|
بنام سلطان قلبهای شکسته
بنام پرستوی خسته که غمهایم روی پرهایش نشسته
بشنوازنی چون حکایت می کند
ازجداییهاشکایت می کند
ازعشق نکن شکوه که جای گله ای نیست
بگذاربسوزددل من مسئله ای نیست
خیال کردم که بامن یکدل ویکدین ویکدردی
به مردی باتوپیوستم ولی دیدم که .....

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 22:33  توسط مرجان
|
بنام آنکه آفتاب مهرش درآستان دلم هرگزغروب نخواهدکرد
مراصدباراگرازخودبرانی دوستت دارم به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم
به پیش خلق اگرنتوان حدیث عشق راگفتن درون سینه ات دفنم نمایی دوستت دارم
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 22:30  توسط مرجان
|